
خدای من…خدای مهربانم
نمی دانم چقدر دیگر جای گناه کردن دارم که به یکباره روی از من برکشی…
نمی دانم چقدر دیگر مانده که سیاهی وجودم را آنقدر بپوشاند که این زمین نفرین شده مرا محو خود کند و از منظر نگاهت با سیاهی زمین فرقی نداشته باشم…
نمی دانم اگر جای تو بودم چند سال پیش این بنده کثیف و سرتاپا در ظلمات را به یکباره از این کره خاکی به ناکجا آباد واصل می کردم تا زمین نفهمد چه عفریته کثیفی را کِی از دست داد…
نمی دانم اصلا با این گناه هایی که لحظه به لحظه به کارنامه ام افروده می شود اصلا با چه رویی دارم با ذات اقدست درد دل می کنم…
نمی دانم چرا هربار که می خواهم کار خوبی انجام دهم خیلی زود آن را با کاری بسیار زشت تر پاک می کنم…
نمی دانم چرا …نمی دانم…
اما بارالها…کریما…رحمانا…رحیما…
ای که الا به ذکرت تطمئن القلوب نیست…
ای که هر آن نجاتم دادی…
ای که نامت دوا و ذکرت شفاست…
ای که اگر من روی از تو بر گرداندم تو از من روی بر نگرداندی…
از گناه بنده بی مقدارت بگذر…مرا بی تو یارای لحظه ای گذران زندگی نیست…نیست.
خدایا…اگر هر روز گناه جدیدی را آزمایش می کنم تو بر من دری نبند…
اگر می بینی که ضعف نفس تا این حد بر من مستولی گردیده یا جانم بستان، یا از من سبب گناه بر گیر و یا نفسم را قوی فرما
فبای الا ربکما تکذبان…
یا فتاح
مربوط به موضوع های: خُدای نوشت ها | بر چسب ها: فبای الا ربکما تکذبان